شرح زمستان...
به نام خدا..
دلیل فاصله زیاد بین پست ها تنبلی منه و اندکی هم خرابی دوربین... وگرنه مگه میشه حرفی برای نوشتن نباشه؟
مگه میشه تو این روزا حرفی بزنی و ما دوست نداشته باشیم ثبتش کنیم برای همیشه؟ مگه میشه بذارم این کلمات و جمله ها وشیرین کاریا از یادم بره؟؟
خیلی بزرگ شدی... نگاه به قد و بالات میکنم... اولین چیزی که به ذهنم میاد: خدایا شکرت
واقعا حساب جمله های شیرینی که تحویلمون میدی از دستمون در رفته...گاهی مرز بین دنیای آدم بزرگا و حرفای تو فقط کلماتی هستن که غلط و غولوط... اما بامزه ادا میشن...حرفایی که از بزرگترها یاد میگیری... خیلی دقیق تحلیل میکنی... به جا استفاده میکنی...
اغراق نمیکنم... شعر میگی پسر! از هر دری... هر کلمه ای... هر چیزی
میگی: مامان شعر انبر دست و شنیدی؟ من یه انبر دست هستم... خیلی خطر ناک هستم.. به من دست نزن. دستتو گاز میگیرم
میگی : مامان شعر قرص نعناع و شنیدی؟ من قرص نعناع هستم صورتم مثل قرص نعناع گرد و سفیدم خیلی خوشمزه هستم
و... شعر دستشویی!! اینجا دستشویی هستش دیواراش آبی هستش جاروی من آلودست دست نزنی کثیف هستش!!
شعر و دوست داری؟ پسر مامانی دیگه!!
موقع بازی میگی: مامان بشین.... قشنگ... با حوصله... چهار زانو...موهاتو جمع کن محکم ببند... گوشیتم بذار زمین یشینیم کاغذ رنگی ببریم
بعدشم کلی شکل عجیب و غریب با قیچی میبری و میدی به من . میگی: این یه یادگاریه... باید نگهش داری... مثل لباسایی که تازه به دینا اومده بودم میپوشیدم... 
وای بردیا اینا رو میذارم توقلبم... تا ابد نگه میدارم.... خیالت راحتتتت
جدیدا وقتی خواسته ای داری میگی :مامان یه چیر بگم؟ آروم و خوشحال بگو ... بله!!! این جه مدل اجازه گرفتنه؟؟
هر روز صبح میگی: صبحونه دوتا نفری دوست ندارم سه تا نفری دوست دارم بابا جونم باشه...
خیلی زیرکانه حالمو خوب میکنی.. وقتی میبینی ناراحتم میگی: تا سه میشمرم هر کی زودتر بخنده برندست... باید برقصه با آهنگ
تو روانشناسی؟؟؟ تو خود عشقی پسر
میپری تو بغلم.. چه کیفی داره... پسرم بزرگ شده... ماشاله انقد بزرگ شده که تو بغلم جا نمیشه! کی انقدر بزرگ شدی!!!
یه روز حالم بد بود.. بد بد... با بابایی صحبت میکردیم که بریم دکتر یا نه... شما هم مشغول نقاشی کشیدن بودی... یه هو پریدی بغلم و گفتی مامان نرو دکتر امپول میزنن... بعد نقاشیتو نشونم دادی... تو برگه چند تا دایره کوچیک کشیده بودی.... گفتی اینا قرص مسکنن... اینا رو بخور خوب بشی...دکتر نرو
یعنی من لایق این همه محبت هستم؟؟؟
یه نقاشی با مزه کشیده بودی... چند تا دایره رو هم رو هم... میگفتی این منم... تازه بدنیا اومده بودم... نیم سالم بود... خیلی تپل بودم!!!
جدیدا اگه بخوای شرح حال خودتو به یکی بگی...
میگی... بردیا حیدری هستم... قدم سه سال و شونزده کیلو !!!
دست از سر ایلیا بر نمیداری... به شدت پیگیر مشق نوشتن ایلیایی.. ایلیا هم که سر به هوا
برا خاله صدا ضبط کردی : خاله جووووون... ایلیاااا .... خووووب دو تا برگه دست نزده تو کیفشه... الکی میگه حل کرده... الکی گو دشمن خداست!!!(الکی گو... همون دروغگو)....فتر تنم معلمش دعواش کنه!!
بعد ازکلی کل کل با ایلیا گفتی: سه تا راه داری... یا از خونه بری بیرون!! یا بری تو اتاق مشقاتو بنویسی!! یا بگیری بخوابی!!
این حرفارو از پسرک سه سال و هفت ماهه شنیدن جالبه... شیرینه... قشنگه
از بین تموم سرگرمی ها... کتاب رو از همه بیشتر دوست داری... هر کتابی که برات بخونم بعد یکی دو بار... خودت ورق میزنی و خییییلی با نمک از هر صفحه چند تا جمله و کلمه رو مثلا میخونی... و یه نگاه به من و بابایی میندازی میگی فهمیدید؟؟ خیلی راحت بود!
واقعا دنیای بچگی چقدر عجیب و پیچیدست!! دو سه شبه که با جند موزیک نسبتا گوشخراش... با صدای بالا... که از یه عروسکی به اسم شلمان بیرون میاد میخوابی... و طوری وانمود میکنی که داری حسابی لذت میبری و آرامش داری!!! شایدم وانمود نمیکنی!!! واقعا لذت میبری!!
داوطلبانه میری تو تخت و تا وقتی که خوابت ببره مرتب این موزیک های گوشخراش پخش میشه!!! من و بابایی هم حسابی خودمونو کنترل میکنیم که اعنراض نکنیم!!! امیدوارم زود بی خیالش بشی...
بردیا جون... این روزا منتظریم
منتظر برف
بارون...
آدم برفی...
هوای تمیز زمستونی...
خدایا خوشحالمون کن با بارش...


شرح زمستان... 
